۱۳۹۵ فروردین ۲۷, جمعه

بازهم...«فرهنگ»-مقاله 119





JUST WISH ONE OF OUR  GUTLESS POLITICIANS HAD  SAID THIS !!!
  
Well Said Mayor!

Dorval, Quebec mayor.

"PUT SOME PORK ON YOUR FORK"

A commercial promoting pork says:

"PUT SOME PORK ON YOUR FORK" The MAYOR REFUSES TO REMOVE PORK FROM SCHOOL CAFETERIA MENU AND EXPLAINS WHY:

Muslim parents demanded the abolition of pork in all the school canteens of a Montreal suburb.

The mayor of the Montreal suburb of Dorval has refused, and the town clerk sent a note to all parents to explain why.

"Muslims must understand that they have to adapt to Canada and Quebec, its customs, its traditions, and its way of life, because that is where they chose to immigrate.

"Muslims must understand that they have to integrate and learn to live in Quebec. "They must understand that it is for them to change their lifestyle, not the Canadians who, so generously, welcomed them.

"Muslims must understand that Canadians are neither racist nor xenophobic. Canada accepted many immigrants before Muslims showed up (whereas the reverse is not true, in that Muslim states do not accept non-Muslim immigrants)."

"Just like other nations, Canadians are not willing to give up their identity or their culture.

"And, if Canada is a land of welcome, it's not the Mayor of Dorval who welcomes foreigners, but the Canadian-Quebecois people as a whole.

"Finally, they must understand that in Canada ( Quebec ) with its Judeo-Christian roots, Christmas trees, churches and religious festivals, religion must remain in the private domain."

The municipality of Dorval was right to refuse any concessions to Islam

and Sharia Law.

"For Muslims who disagree with secularism and do not feel comfortable in Canada, there are 57 beautiful Muslim countries in the

world, most of them 
under-populated and ready to receive them with open halal arms in accordance with Sharia.

"If you left your country for Canada , and not for other Muslim countries, it is because you have considered that life is better in Canada than 
elsewhere. We will not let you drag Canada down to the level of those 57 countries.

"Ask yourself this question - just once: "Why is it better here in Canada than where you came from?"  
"A canteen with pork on the menu is part of the answer."

"
If you came to Canada with the idea that you will displace us with your prolific propagation and eventually take over the country, you should pack up and go back to the country you came from.  We have no room here for you and your ideology.

قضیه بالا ظاهرا از این قرار است که اهالی مسلمان بخش "دوروال" در مونترآل کانادا برای حذف گوشت خوک از لیست اغذیه ارائه شده در بوفۀ مدارس، درخواستی را تحویل شهرداری منطقه شان داده اند. شهردار "دوروال" درپی رد این درخواست یکی از کارمندان شهرداری را برای پاسخگویی بالا مامور کرده است.
متن فوق، پاسخ و دلیل آوری آن کارمند شهرداری است خطاب به مسلمانان ساکن در آن حوزه ازمونترآل. شاکلۀ این استدلال ها هرچند درست اند، اما در آن شیوه بیانی که عرضه شده اند، آشکارا حکایت از انزجاز از مسلمانان و مسلمانی دارد. سخن من در چرایی این انزجار است.
شاید در نگاه نخست پاسخ چنین پرسشی بیش از آن روشن باشد که نیازی به توضیح داشته باشد. بهرحال مهاجران مسلمان به کشورهای غربی در نیم قرن گذشته نه تنها نتوانسته اند جایگاه اجتماعی شایسته ای را در کشورهای میزبان به دست آورند بلکه نسل دوم آنان موجد تبهکاری هایی در آن جوامع شده اند که در بخش عمده ای رنگ بنیادگرایی اسلامی داشته است که در نهاد خودش خواهان دگرگونی جوامع میزبان به سوی ویژگی های همان جوامعی است که این مهاجران از آن ها به کشور میزبان پناه آورده بودند! استدلال فوق بدون تردید دلیل آوری طبیعی (والبته معترضانۀ) بسیاری از اهالی کشور میزبان خطاب به مسلمانان مهاجربه کشورشان است. لیکن به رغم این روشنی ها همین تنش موجود، میدانی برای دیدن و آزمودن «فرهنگ» است؛ همان که در او میزییم و غالبا از آن غافلیم.
*
بگذارید سخن را از الگویی شروع کنم که تاریخ قوم یهود را در اروپا رقم زده است. یهودیان در اروپا از اوان حضورشان در آن قاره دور خودشان دیوار کشیدند تا به عنوان «قوم برگزیدۀ خداوند» با «دیگران» آلوده نشوند. این دیوارکشی قوم یهود دور خود، تنها یک دیوار روانی نماند بلکه صورت دیوار واقعی هم به خود گرفت که همان «Ghetto» های یهود در آبادی های مختلف اروپای قرون وسطی باشد. در نمایشنامه "تاجر ونیزی" اثر شکسپیر، ما شاهد سازوکار این «گتو» ها از نگاه بیرونیان آن هستیم و «شیلاک» نماینده برجسته ساکنین گتوی یهود است: نزول خواری بی رحم و شفقت که سخت مورد نفرت است! همین نفرت انباشته شده در گذر زمان از یهود بود که بلاهای سختی را بر سر این قوم در اروپا آورد: از قتل عام آنان در جریان همه گیری طاعون قرن چهاردهم که یهودیان را از بزرگ و کوچک به خیال این که طاعون توطئۀ آنهاست، کشتند تا برسیم به حوادث خرد و کلان پراکنده اما پرشمار دیگری که طی آن یهودیان شهرها و کشورهای اروپایی گاه و بیگاه به بهانه های گوناگون از زیست گاه هایشان اخراج می شدند، تا برسیم به اوج فاجعه در نمونه های آیشویتس نازی ها.
در این الگو، اقلیتی خود بزرگ بین و تحقیرکنندۀ «دیگران»، بوسیله همان «دیگران» مورد انزجار واقع شده و متحمل آزارها و آسیب های کلانی می شوند. یهودیان اروپا تا اواخر قرن هجدهم میلادی هیچ نقشی در خیزش عظیم رنسانس و روشنگری، در اعتلای بنیادعلوم و هنرها بازی نکردند زیرا آنان خود را زندانی «گتو» های خودساخته شان کرده بودند. تنها پس از اواخر قرن هجدهم بود که سراغ فرهیختگان یهودی تبار را در فرهنگ عمومی اروپا می توانیم بگیریم: هانریش هاینه، فلیکس مندلسون، کارل مارکس، زیگموند فروید، آلبرت آینشتین و دیگران. همه این شخصیت ها به دو دلیل تبار یهودی شان را برجسته نمی کردند: نخست آن که یهودی بودن برای آنان معنای خود را از دست داده بود (انحلال فرهنگ) زیرا آنان خود را نه فرزندان قوم یهود بل پرورگان عقلانیت عصر روشنگری می دانستند، و دوم آن که امواج انزجار از یهود در سپهر عمومی اروپا همچنان زنده بود. در این زمان (قرن نوزدهم)، گتو های یهود در شهرهایی از اروپا که جمعیت قابل توجهی از یهودیان داشتند هنوز وجود داشت اما دیوارهای آن به لحاظ فیزیکی دیگر چندان معنایی نداشت و به «محله یهودیان» بودن تقلیل یافته بود (گتوهای دیواردار و بشدت تحت مراقبت را نازی ها دوباره احیا کردند). لیکن پدیدۀ «گتوی یهود» در طول قرن نوزدهم ترجمانی حقوقی به خود گرفته بود که این بار این ترجمان از سمت بیرونیان از گتو (غیریهودیان) پیدا شده بود. برای نمونه در قانون مدنی پروس در اوان قرن نوزدهم، یهودیان از اشتغال به برخی شغل ها مثل وکالت یا کارمندی دولت منع شده بودند (همین وضعیت در امپراطوری روسیه هم بود). کارل مارکس در رساله دوران جوانی اش تحت عنوان «در باب قضیه یهود» به پیامدهای این قانون پرداخت و خواهان برچیده شدن آن شد، ضمن آن که بر نقش منفی تاریخی قوم یهود در اروپا هم پرداخت تا صهیونیست های امروزی (ضمن قیاس به نفس) از او به عنوان یک "یهودی از خودمتنفر" یاد کنند، که داوری ناروایی است زیرا مارکس ابدا اهمیتی به تبار یهودی خود نمی داد که دلبسته یا منزجر از آن باشد. برای مارکس یهودیت فرهنگی منحل شده بود که ارزشی برای بحث یا جبهه گیری نداشت.
این الگو بیانگر سازوکار اجتناب ناپذیر سرنوشت اقلیتی است که در میانه اکثریتی از «دیگران» بخواهد برای خود شانی و جایگاهی برتر بجوید. امروزه مسلمانان مهاجر در اروپا خود را در همان هاویه ای انداخته اند که قوم یهود قرن ها در آن دست و پا زد و متحمل پیامد های ناگوار و ناگزیر آن شد.
«فرهنگ» در نهاد خود جدایی خواه و دشمنی طلب است؛ "تعاون بر اثم و عدوان" جزو ذات «فرهنگ" به معنای زیست بومی هویت-اندیش است. اگر این گزاره به چشم برخی گزاف می آید از این روست که «پدیدۀ فرهنگ» را تنها در «نمود»های ظاهری آن مورد توجه قرار می دهند: از شیوه خورد و خوراک و نشست و برخاست و زبان و آداب و رسوم. این ظواهر تنها جنبه هایی از «فرهنگ» است که در پی انحلال آن برجا می ماند که البته نه جدایی خواه است و نه دشمنی طلب. اما «فرهنگ» زمانی که زنده است یک زیست بوم توهمی است که برای هویت جمعی مرجعی معنابخش است، و همین رابطه با امر «هویت» است که راه به تخاصم با «دیگران»- یعنی غیرخودی ها- می برد. برای دیدن این سرشت دشمنی طلب «فرهنگ» باید به زندۀ فرهنگ نگاه کرد و نه به جنازۀ آن. زنده و مرده فرهنگ بسیار تفاوت ها با هم دارند. برای نمونه یهودیت در اروپای امروز جنازۀ مرده ای بیش نیست بطوری که اکثریت یهودی تبارهای امروز اروپا بدان اهمیتی نمی دهند زیرا آنان انسان های سکولاری هستند که به انگارۀ «قوم برگزیده» بودن می خندند. این حکم را نمی توان، برای مثال، به یهودیان ارتودوکس ساکن در نیویورک تعمیم داد زیرا برای آنان یهودیت یک «فرهنگ» زنده است. همین زنده بودن فرهنگ یهودی هم بود که موجب گردید رهبران یهود آمریکا در جنبش اعتراض مدنی دهه شصت، در کنار رهبران مسلمانان، پشت سر مارتین لوتر کینگ قرار بگیرند. یهودیان ارتودوکس امروزین آمریکا –که فرهنگ شان زنده است و همچنان خود را «قوم برگزیده» می دانند- پس از تاسیس دولت اسرائیل، با فراست تمام غریزۀ دشمنی طلب هویتمدارشان را متوجه مسلمانان فلسطین کرده و به صورت تاکتیکی کاری با آمریکائیان غیر یهودی ندارند تا هم آنان بزرگترین لابی اسرائیل در آمریکا را درست بکنند و سیاست خاورمیانه ای ابرقدرت ایالات متحدۀ آمریکا را به نفع دولت اسرائیل به گروگان بگیرند. فرهنگی زنده، که کارکرد زیست بومی هویتمدار دارد، گریزی از دشمنی (با غیرخودی ها یعنی همان «دیگران») ندارد زیرا زنده به آن است.
مسلمانان مهاجر در اروپا، بنا به دلایل تاریخی/تمدنی، بکلی ناتوان از درونی کردن موازین مدرنیته اند. جالب اینجاست که مثلا ایرانی ها، ترک ها، هندی/پاکستانی های مسلمان از این قاعده تا حدود بسیار زیادی مستثنی هستند. پس شاید درست تر است که گفته شود که عرب تبارهای مسلمان مهاجر به اروپا این چنین اند. همین موجب به حاشیه رانده شدگی آنها می شود و امکان بازیگری خلاق آنان در جامعه اروپا را از ایشان می ستاند. «گتو» های اعراب مسلمان مهاجر در اندرون قبایلی تک تک آنها واقع است. این مهاجران، انسان هایی از قرون ماضیه اند که در «گتو» های درونشان زندانی آفاق حیات سنتی قبایلی شان شده اند. درست مثل هر انسان قبایلی، آنان به «دیگران» به چشم نفرت نگاه می کنند. انسان قبایلی قادر نیست تا شفقت طبیعی انسانی را بر «دیگران» بگستراند زیرا "نرم افزار" قبایلی برای اجتناب و دشمنی باغیر تکامل یافته است. این را حتی در تعامل اعراب با پدیدۀ اسلام هم می یابیم. اسلام برای اعراب هرگز چیزی جز سرچشمه هویت نبود و هنوز هم نیست. شمشیری که در زیر کلمه لا اله الا الله در پرچم عربستان هست ترجمان همین برداشت هویتمدار آنان از اسلام است؛ این تلخ ترین سویۀ جدی گرفته نشدن رسالت دینی پیامبر اسلام در میان اعراب بوده و هست. حتی اندیشمندان بکلی سکولار عرب هم به خودشان اجازه نقد اسلام را نمی دهند زیرا هرچند که اسلام درنگاه ایشان دیگر «مقدس» تلقی نمی شود ولی به مثابۀ نماد هویت جمعی اعراب، همچنان تابوی ملی بزرگی است.
بنیادگرایی اسلامی که از اواخر قرن نوزدهم به بعد در میان اعراب پیدا شد و بالید (وسپس به دیگر مسلمانان هم گسترش یافت) برجسته ترین نمود و نماد همین برداشت هویتمدار از دینی بود که گفت: الاعراب اَشدُ کفرا و نفاقا و اَجدرُ ان لا یَعلموا حدود ما انزل الله علی رسوله (عرب ها سرسخت ترین ها در کفر و دورویی اند و فرومایه تر از آن هستند که ارج آنچه را خداوند بر پیامبرش فروفرستاد فهم کنند- سورۀ توبه). بنیادگرایی اسلامی ترجمان همین کفر و نفاق و نفهمی است، که پیش از همه و بیش از همه در میان عرب ها پیدا شد، همان شجرۀ خبیثه ای که میوه های شومش داعیه ای جز تعاون براثم و عدوان نداشت و نمی توانست داشت: حسن البناء ها، سید قطب ها، رشید رضا ها، محمد جواد مغنیه ها، بن لادن ها، ابو مصعب الزرقاوی ها، عماد مغنیه ها، و ابوبکر البغدادی ها.
گسترش جهانی عقلانیتی که جان مدرنیته است، همۀ جوامع و گروه های قبایلی سنت گرا را دستخوش احساس تهدید وجودی کرده است، و مسلمان ها بزرگترین جامعۀ جهانی از این دست اند. بنیادگرایی واپسین تشنجات مرگ هویت قبایلی جوامع مسلمان است. بی جهت نیست که نهضت پست مدرنیسم که بنیادهای عقلانی مدرنیته را آماج نقد خود قرار داده بود تا این میزان در میان همه بنیادگرایان مسلمان مورد پسند و استقبال واقع شد. آنان در پست مدرنیسم، بستری برای استمرار وحشیت نهادینه در فرهنگ قبایلی خود می دیدند (الغریق یَتشبّث بکل حشیش!)، اما این تب هم فرونشست عقلانیت مدرنیته را صیقل زد.
بی گمان بنیادگرایی اسلامی نه تنها به هیچ جای مورد آرزویش نخواهد رسید بلکه تشنجات خونبار امروزی اش موجب تسریع مرگِ همان سوائق قبایلی خواهد شد که خود رُسته از آن ها بود. درپی مرگ طبایع قبایلی است که هم  اعراب و هم دیگرملت های مسلمان امکان آن را می یابند تا داخل در کاروان عقلانیت عام بشری شوند و تنها در آن صورت است که اسلام ممکن است به صورتی جدی و برای نخستین بار پس از قرن های متمادی برای آنان به جای سرچشمه هویت بودن، منبع الهامی برای عرفان، معنا، معنویت، اخلاق، همیاری بر نیکی ها و پرهیزکاری گردد (تعاونوا علی البر والتقوی، ولا تعاونوا علی الاثم و العدوان – برنیکی و پرهیزکاری همیاری کنید نه بر گناه و دشمنی). آیا چنان روزگاری همان آخرالزمانی نیست که پیامبراسلام مومنانش را "برادران خود" خوانده بود؟!
irandargozargahtamadoni.blogspot.co.uk
  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر