۱۳۹۵ فروردین ۱۳, جمعه

ماکیاولی ایران-مقاله 116

دوست ارجمند، از شما بابت روشنگری ها که از زوایای تاریک یکی از تعیین کننده ترین گذرگاه های ایران معاصر کردید ممنونم و متاسف از انبوهی قرمزهایی که سانسور شده بودند برای 
نشر عمومی
این را برای کسان دیگری هم خواهم فرستاد تا بدانند عزت و شرافت ملی بسته به توانمندی های ملی است و البته بازی خوب سیاستمداران هوشمند هم تعیین کننده است. و دیگری این که ما ایرانیان هنوز به آن بلوغ ملی لازم نرسیده ایم که اسطوره سازی نکنیم. اسطوره ها تعلق به کودکی های ملی دارد که یک طرف ضحاک ماردوش است و تمام پلید و پلشت و طرف مقابلش فریدون است که مظهر همه والایی ها. قصه های فولکوریک هم همینطورند. اما جهان واقعیت هرگز چنین نیست، نه مصدق فریدون بود و نه شاه ضحاک و نه قوام السلطنه وطن فروش. جهان واقع، سپهر طیف هاست. فهم و پذیرش این واقعیت است در میان یک ملت است که آن ملت را از «کودکی» به بلوغ می رساند. ملتی کودک، همه چیز را در دوگانه ضحاک و فریدون، امام حسین و یزید،... می بیند. شوربختانه باید گفت که ما ایرانیان هنوز که هنوز است کودک هستیم. اما نسبت به زمان و زمانه بیست و هشتم مرداد سی و دو خیلی بزرگتر شده ایم. زوال کودکی یک ملت به آن است که دیگر «اسطوره اندیشی» نکند و به مقامی از بلوغ فاهمه رسیده باشد که «واقعیت» متکثر و هرازتو را در همان پیچیدگی اش بتواند ببیند و به ارزیابی نشیند. 
این بیان شما از صحنه شطرنج سیاست کمک می کند تا از «کودکی» بدرآییم. از شما ممنونم.
ارادتمند
    


پرسش و پاسخ
در ماهنامه پرسش ها حذف و متن به صورت یادداشت در آمده است. در اینجا سطور حذف شده به رنگ قرمز است.
دیپلمات/ ماهنامه سیاست خارجی و بین المللی/ اسفند 1394/
ماکیاولی ایران
قوام به توده های مردم اعتماد نداشت


1           - تا چه حد سیاست‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی ناسیونالیستی و ملی گرایانه
قوام السلطنه ناشی از طبقه و تبارش بود؟

جد بزرگ دودمان مستوفیان آشتیانی که از زمان زندیه در خدمت دیوانی و مستوفی گری بود پس از آن به خدمات دیوانی قاجار پیوست و فرزندان و نوادگانش سلسله مستوفیان و اشراف دیوانی قاجاری را بنیان نهادند که با ازدواج‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی قاجاری و پیوندهای اشرافی موقعیتی ویِژه یافتند. اغلب نخست وزیران بعدی قاجار یا از عموزادگان تبار آشتیانی هستند یا از منسوبان درباری آنان. اگر بخواهیم اشرافیت معمولاَ کم عمق و متزلزل ایرانی را به اشرافیت فئودالی و دیرپای اروپایی مقایسه کنیم قطعاً دودمان مستوفیان قابل مقایسه ترین خواهند بود. از جمله نخست وزیران این دودمان از وثوق الدوله و برادرش قوام السلطنه، میرزا یوسف خان و میرزا حسین خان مستوفی الممالک، دکتر محمد مصدق، دکتر متین دفتری، سهام سلطان بیات، و حتی از حسین علا و دکتر علی امینی و مشیرالدوله و سپهبد زاهدی می‌‌‌‌‌‌‌‌توان نام برد. اینان اغلب مردمانی هوشمند و بهره مند از رفاه و امکانات مالی و مزایای دیوانی بودند و لذا می‌‌‌‌‌‌‌‌توانستند از آموزش‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی اختصاصی و بالاتر از سطوح متعارف جامعه برخوردار شوند. در نسل‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی بعدی فرزندان خود را برای تحصیلات تکمیلی به اروپا نیز می‌‌‌‌‌‌‌‌فرستادند و زبان دانی و آداب دانی و فرنگی مآبی نیز بر خصوصیاتشان می‌‌‌‌‌‌‌‌افزود. تربیت در محیطی فرهنگی موجب شده بود که اغلب آنان به پاکدستی و وطن دوستی و مسئولیت ملی شهرت داشته باشند. ترجیح حقوق و منافع ملی حتی بر منافع شخصی قطعاً به این پیشینه تربیتی و سنت فرهنگی آنان باز می‌‌‌‌‌‌‌‌گردد. اغلب آنان در مقابل آن صفات دچار نوعی نخوت و تبختر اشرافی بودند. به عبارت دیگر مشاغل دیوانی را نوعی حق طبیعی و نسبی خود تلقی می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند. همچون فراماسون‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی فرنگی که برآمده از نسل معماران و بنایان سازنده کاخ‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی فئودال‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی اشرافی بودند، و اسرار حرفه ای خود را به فرزندان و نزدیکان خود منتقل می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند، مستوفیان نیز بدون آنکه چنان پنهان کاری انحصار طلبانه ای داشته باشند، عملاً در تربیت فرهنگی، آشنایی به شعر و ادب فارسی و عربی، حساب و کتاب و منشی گری و ثبت و ضبط، و خصوصاً خط خوش که معیار نخست برآوردن شخصیت فرهنگی صاحب ادعا بود کوشا و سپس از مزایای عملی آن برخوردار بودند.

2          - مقدورات و محظورات قوام السلطنه در پیگیری سیاست خارجی ناسیونالیستی و در راستای منافع ملی ایران و اعاده حاکمیت ملی چه بود؟

زمانی که سید ضیا و رضاخان در دوران هرج و مرج و آشفتگی و فقر بعد از پایان جنگ جهانی اول کودتا کردند  و روز بعد حکم صدارت سیدضا و سردارسپهی رضاخان صادر شد، والیان بر فرامین دریافتی از نخست وزیر جدید گردن نهادند، اما والیان اشرافی دو استان بزرگ خراسان و فارس یعنی قوام السلطنه و مصدق السلطنه که فرمانبرداری از سید ضیا عامی را در شأن خود نمی‌‌‌‌‌‌‌‌دانستند، به بهانه قانونی نبودن کودتا از سید ضیا سرپیچی کردند. قوام السلطنه دستگیر و به تهران اعزام و زندانی شد. دکتر مصدق بدون آنکه پاسخی به احکام سید ضیا بدهد استعفای خود را به شاه اعلام کرد و در میان عشایر فارس و اصفهان پنهان شد. قدرت شبکه اشرافی آشتیانی و وابستگانشان چنان بود که با شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی پنهانی خود و با استفاده از جاه طلبی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی سردار سپه که اکنون وزارت جنگ را نیز به عهده گرفته بود و با جلب حمایت او، فقط بعد از سه ماه فرمان عزل سیدضا را با مقداری پول بر کف دستش نهادند و او را به همان سرعتی که آمده بود برای تبعیدی طولانی راهی بغداد و اروپا کردند. و هردو به دولت کودتا، که کودتاچی اصلی یعنی رضاخان وزارت جنگ آن را بر عهده داشت پیوستند. قوام از زندان به صدارت رسید و مصدق از پنهان‌‌‌‌‌‌گاه اصفهان به وزارت مالیه. رقابت قوام السلطنه با سردار سپه از همان روز آغاز شد. منتها ظاهراً سردار سپه در مقابل سواد و هوشمندی قوام و مصدق به هوشی فطری و جاه طلبی نظامی مجهز بود و به خوبی می‌‌‌‌‌‌‌‌دانست که اشراف دیوانی که سید ضیاء را به قول خودش «داخل آدم» حساب نمی‌‌‌‌‌‌‌‌کردند او را نیز از جنس خود نمی‌‌‌‌‌‌‌‌دانند و به حساب نمی‌‌‌‌‌‌‌‌آورند و در مرحله بعدی حساب او را نیز خواهند رسید. سردار سپه به نفوذ و وجاهت ملی آن اعیان نیاز داشت. سیدضا که دست رضاخان را گرفته و او را به سرداری رسانده بود، در واقع سد راه جاه طلبی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی او بود، در حالی که اکنون این موتور نظامی کودتا یعنی سردار سپه بود که دست اعیانی مانند قوام و مصدق را گرفته و به دولت رسانده بود. بر همین مبنا او نیز به نوبه خود می‌‌‌‌‌‌‌‌کوشید نفوذ سیطره آمیز خودش را در برابر آنان حفظ کند و بر آنان چیره شود. در این کشمکش بود که سردار سپه تدریجاً آن عموزادگان پدری را از دستگاه دولت دورکرد و خودش نخست وزیر شد. نخست وزیری «آن مرد عامی» برای قوام السلطنه ای که فرمان مشروطیت به خط زیبای او نوشته شده بود، و مصدقی که وابستگی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی قاجاری اش از اغلب شاهزادگان مستقیم نیز بیشتر بود قابل تحمل نبود، تا چه رسد به اینکه بخواهد به ریاست جمهوری و سپس به سلطنت دست یابد. چنین بود که آن دو پس از سلطنت رضاشاه عرصه را برای جولان دادن خود تنگ دیدند و به سراغ کشاورزی و تجارت و ساختمان و زندگی غیر دولتی رفتند. قوام به فرنگ رفت. با پررنگ شدن سیاست‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی آلمانی گرایانه رضاشاه که در اواخر سلطنتش منجر به نخست وزیری متین دفتری خویشاوند و داماد مصدق شد، بار دیگر حضوری دورادور در سیاست یافت که در تیر 1319 یعنی سال آخر سلطنت رضاشاه ترکش برکناری و به زندان افتادن متین دفتری به مصدق نیز اصابت کرد و او را نیز چندماهی رهسپار زندان بجنورد کرد. چنین بود که با سقوط سلطنت رضاشاه، آنهایی که با او به مخالف برخاسته بودند محبوب شدند و زمان را برای بازگشت به قدرت و تسویه حساب مناسب دانستند. دو عموزاده پدری ، قوام و مصدق، از فرصت به دست آمده استفاده کردند. قوام بیشتر در دولت، و مصدق در مجلس. بنا بر این مقدورات قوام گذشته از کیفیات و سیاستمداری‌‌‌‌‌‌‌‌ها ‌‌‌‌‌‌‌‌و توانایی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی ذاتی و شخصی پیشینه تجربی، نخست وزیری در بیست سال پیش از آن و نیز محبوبیت ناشی از عدم تسلیم در برابر دیکتاتور را در کارنامه خود داشت. محظورات اصلی او در مسائل جنگ و اشغال و فقر و همچنین عدم اعتماد دربار پهلوی به کسی بود که احساس تبختر اشرافی او پهلوی عامی را به حساب نمی‌‌‌‌‌‌‌‌آورد. نخستین سخن قوام هنگام دیدار شاه این بود، که «به به ، چه بزرگ شده اید!» از دوست شادروانم عبدالرضا هوشنگ مهدوی شنیدم که قوام در اتاق خودش صندلی دومی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌گذاشت. یعنی وزرا و مراجعان را ناچار به دیداری ایستاده می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد.
           
3          - قوام در دوره سوم و چهارم نخست وزیری در بعد سیاست خارجی چه تفاوت هایی با دوره‌های اول و دوم داشت؟

دور اول و دوم نخست وزیری قوام چیدمان قدرت‌‌‌‌‌‌‌‌های بین المللی متفاوت بود. در روسیه انقلاب شده و جنگ داخلی درگرفته بود. با این حال کمونست‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌در دستگاه میرزا کوچک خان رسوخ کرده و دولت شوروی گیلان را تشکیل داده بودند. قوام در چنین شرایطی که دولت شوروی نیاز به ثبات و آرامش داشت، قرارداد دوستی ایران و شوروی را که مقدمات آن در دوره صدارت سپهدار رشتی آماده شده بود به امضا رساند و پای روس‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی سرخ را از ایران قطع کرد و مقاومت شورشی و جنگی نیز فروپاشید. قوام برای حفظ تعادل در برابر انگلسیی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌که نفت جنوب را در اختیار داشتند کوشید با قراردادی با استاندارد اویل آمریکایی بهره برداری از نفت شمال را به آن شرکت آمریکایی واگذار کند که تصویب نشد. چند ماه بعد که برای بار دوم نخست وزیر شد کوشید قرارداد مشابهی با سینکلر سرمایه دار آمریکایی امضا کند که توفیقی به دست نیامد. زمانی که قوام جانشین سید ضا شد برای اصلاح مالیه ایران که برادرش وثوق الدوله در قرارداد ناکامش در پی بهره مندی از مستشاران انگلیسی بود، قراردادی با دکتر میلسپوی آمریکایی منعقد کرد. در واقع سیاست خارجی قوام معطوف به دورنگاه داشتن روس‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌از یک سو و بهره گیری از روابط با آمریکایی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌برای تعادل در رابطه با انگلسی از سوی دیگر بود.
نخست وزیری دور سوم و چهارم او به بعد از شهریور 1320 و بعد از فروغی مربوط می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. در آن زمان ایران گرچه در شمار متفقین و میزبان قوای آنان بود، اما عملاً تحت اشغال روس و انگلیس بود. قوام بازهم کوشید با به کارگیری آمریکایی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ تعادلی پدید آورد. بر این اساس در دوران نخست وزیری او در 1321 و 1324 دو اتفاق مهم رخ داد، یکی مذاکرات ویندل ویلکی فرستاده ویژه رئیس جمهور آمریکا به ایران و دیگری گفت‌وگو با استالین بود. مسافرت ویلکی نماینده رئیس جمهور آمریکا در هنگامی بود که آمریکا وارد جنگ شده و ایران عملاً به پل پیروزی تبدیل شده بود. در آن زمان میان شوروی و آمریکا و انگلیس همکاری نظامی برقرار بود، تسلیحات آمریکایی به بوشهر و خرمشهر حمل و با راه آهن به بندرگز و شوروی حمل می‌‌‌‌‌‌‌‌شد. قطعات هواپیماهای نظامی به تهران و اصفهان برده می شد و پس از مونتاژ و برای پرواز در اختیار خلبانان شوروی قرار می‌‌‌‌‌‌‌‌گرفت. نیروهای آمریکایی در امیرآباد تهران مستقر بودند. نگرانی دولت یکی تنظیم روابط این نیروها و هزینه‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ و رفع نیازهای آنان با دولت ایران بود و دیگری ایفای تعهدات متفقین به خروج از ایران پس از جنگ که پایه آن را فروغی در زمان نخست وزیری خود ریخته بود. گفتگو با استالین به زمانی باز می‌‌‌‌‌‌‌‌گردد که جنگ پایان یافته بود و نیروهای شوروی باقی مانده بودند .
در دور چهارم صدارت قوام جنگ پایان یافته بود و نیروهای شوروی در دفاع از فرقه عملاً تجزیه طلب پیشه وری از ترک ایران خودداری می‌‌‌‌‌‌‌‌کردند. مهم ترین بازی سیاسی قوام در همین دوره انجام شد. از سویی باید توجه سازمان ملل متحد و افکار عمومی و حمایت‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی دولتی را به مواضع ایران جلب می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، از سویی باید حمایت آمریکا را که مایل به توسعه کمونیسم نبود جلب می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد، و از طرفی با ترفندهایی استالین را راضی می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد که به خروج از ایران تن دهد. آمریکایی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ قبلاً در یالتا مناطق نفوذ برندگان جنگ را مشخص کرده بودند و شوروی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌توانست بر خلاف آن اقدام کند. خصوصاً آنکه در آن زمان آمریکا مسلح به بمب هسته ای بود، و روس‌‌‌‌‌‌‌‌ها ‌‌‌‌‌‌‌‌مجهز به این سلاح نبودند. از طرف دیگر با امضای قرارداد واگذاری نفت شمال به شوروی و حتی پذیرش وزرای کمونیست در دولت خود توانست موافقت استالین را با بیرون کشیدن نیروهای روس جلب کند. طراحی سه جانبه او مؤثر شد و روس‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ رفتند، دموکرات‌‌‌‌‌‌‌‌ها ‌‌‌‌‌‌‌‌فروپاشیدند، ارتش ملی وارد آذربایجان شد، و مجلس قرارداد قوام را تصویب نکرد و او هم با کارنامه ای از این جهت مثبت به خانه بازگشت.

4          - تا چه حد خروج نیروهای روسی به سیاست ورزی قوام و مذاکرات او با استالین باز می‌گردد. نقش آمریکا و سازمان ملل در خروج این نیروها چه بود؟

هر سه بخش سیاست او: مطرح کردن دعوا در شورای امنیت، جلب حمایت آمریکا و مذاکرات با استالین در دولت قوام انجام شد. هر سه بخش سیاسی مهم و تأثیر گذار بود. اما نقش عملی در صحنه در پی فعالیت قوام و خروج نیروهای شوروی انجام شد، مداخله آمریکا در درجه دوم قطعاً در تشویق روس‌‌‌‌‌‌‌‌ها ‌‌‌‌‌‌‌‌به ایفای به عهد و خروج از ایران مؤثر بود، و اهمیت طرح در سازمان ملل بیشتر جنبه همراه کردن افکار عمومی جهان را داشت.

5          - اگر اصرار آمریکایی‌ها نبود آیا قوام می‌توانست به پروژه خروج نیروهای شوروی از ایران جامه عمل بپوشاند؟

شوروی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌به هرجا که رفتند بدون زور از آنجا خارج نشدند. فشار آمریکا هم در خروج آنها از ایران مهم بود و هم در خروجشان از یونان. و این دو کشور در مذاکرات یالتا در شمار منطقه نفوذ شوروی نبودند. پاسخ صریح است، بدون هشدار آمریکا اقدامات میدانی ایران بی اثر می‌‌‌‌‌‌‌‌ماند! قوام با همه سیاستمداری از عهده امیال توسعه طلبانه شوروی بر نمی‌‌‌‌‌‌‌‌آمد.
6          - چرا قوام در زمینه بازی دادن آمریکا در صحنه سیاست خارجی ایران در سال 1320 به توفیقات زیادی دست پیدا نکرد؟ اولویت‌های سیاست خارجی آمریکا چه بود که با اهداف قوام تطابق پیدا نکرد؟ چرا آمریکا نمی‌خواست در برابر بریتانیا و شوروی قرار گیرد؟

ورود آمریکا به ایران به خاطر ورودش به جنگ جهانی دوم بود. بنابراین اهداف اصلی آن کشور که همراهی با نیروهای انگلیس و کمک رسانی به نیروهای شوروی بود در اولویت قرار داشت. در آن زمان آمریکا هنوز به صورت ابرقدرت پس از جنگ هم تبدیل نشده بود و به ادعاهای انگلیس در مورد نفت ایران و نیاز به فراورده‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی پالایشگاه آبادان در دوران جنگ احترام می‌‌‌‌‌‌‌‌گذاشت. بنابراین آمریکا نمی‌‌‌‌‌‌‌‌توانست در آن شرایط بحرانی بر خلاف تمایل متحدان نظامی اش عمل کند، خصوصاً آنکه در دور بعد شوروی نشان داد که نسبت به نفت شمال نظر داشت.

7          - چه شد که این خط مشی در 1324 از سوی آمریکا تغییر کرد و در خروج نیروهای شوروی، ایالات متحده سیاست مداخله را بر نظاره‌گر بودن ترجیح داد؟

با پایان جنگ، رویارویی ایدئولوژیک غرب و شوروی از سر گرفته شد. در باره حدود توسعه طلبی شوروی در یالتا توافق شده بود. آمریکا به هیچ وجه مایل نبود با واگذاری عرصه ایران به شوروی غرب را از دستیابی ایمن به منابع انرژی خاور میانه محروم و نیازمند شوروی کند. انسجام حزب توده در ایران و شتاب فرقه دموکرات در قبضه کردن سلطه نشان داد شوروی به وعده‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی یالتا اکتفا نخواهد کرد. به همین دلیل به طور جدی به شوروی نشان داد که پا را از گلیم خود بیرون نگذارد.

8          - سیاست ورزی قوام در عرصه سیاست خارجی در زمانی انجام شد که شاه هنوز به مرد اول نظام سیاسی ایران تبدیل نشده بود، این مساله چه قابلیت‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی و امتیازاتی را برای قوام در عرصه سیاست خارجی فراهم می‌کرد؟

سیاست ورزی قوام در سیاست خارجی بیشتر به روابط با شوروی مربوط بود که اهمیت بیشتر داشت و تهدید آمیز بود. در مورد ایجاد تعادل نسبت به حضور انگلیس در نفت ایران نیز کوشید آمریکایی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ را بیاورد، که البته موفق نشد. شاه جوان هنوز خود را به رعایت اصول مشروطه که رجال ایرانی به او تحمیل کرده بودند وفادار بود و به این ترتیب قوام السلطنه عملاً مستبد، از مزایای مشروطه بهره مند بود!
9          - از بعد سیاست خارجی چه تفاوت هایی میان قوام و محمد مصدق قابل مشاهده و تبیین است؟
قوام در مناسبات خارجی واقع بین و واقعگرا بود. از تعامل و گفتگو و چانه زنی با خارجیان نمی‌‌‌‌‌‌‌‌هراسید. به حقوق ملی واقف بود، از امکانات یا بهتر است بگوییم عدم امکانات خود و کشور نیز آگاه بود، به همین دلیل در زمینه حفظ حقوق ملی تا جایی که توان داشت می‌‌‌‌‌‌‌‌کوشید، و کسب منافع ملی را، حتی به بهای توسل به شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی ماکیاولی، ترجیح می‌‌‌‌‌‌‌‌داد. حاضر به چانه زنی و تعامل و امتیاز دادن و امتیاز گرفتن بود. پروای وجیه المله بودن هم برای خود نداشت. وقتی شاه درصدد برآمد با اصلاح قانون اساسی روح مشروطیت آن را بزداید، تنها قوام بود که با نامه تاریخی خودش او را شماتت کرد و از این کار بر حذر داشت. در پاسخ عنوان «جناب اشرف» را که با توجه به روحیاتش برایش بسیار عزیز بود از دست داد
اگر بخواهیم او را با سیاستمداران هم عصرش مقایسه کنیم مصدق گزینه مناسبی است. قوام قدرت تسلط شخصیتی داشت ، منافع ملی را حتی بر حقوق ملی ترجیح می داد، می دانست در کجاها باید کوتاه بیاید و در کجاها باید ایستادگی کند. در غائله آذربایجان قوام جاه طلبی و قدرت خود را فدای حل کردن این مسئله کرد و حتی به بهای برکناری خود و حزبش از قدرت کوشید به خل بحران اشغال آذربایجان توسط قوای شوروی کمک کند. در ضمن فردی بسیار محکم به شمار می آمد. نمونه آن نیز مخالفت او با اصلاح قانون اساسی در سال 1328 بود که می توان گفت اصول مشروطیت ایران را بسیار ضعیف می کرد، یعنی به شاه تقریباً  قدرتی مطلقه می بخشید. با شاه مخالفت کرد و باعث شد شاه او را از حیطه حاکمیت دور کند. با این حال هنگامی که در آن شرایط پر آشوب تیر 1331 در هشتاد سالگی به او پیشنهاد نخست وزیری شد بدون توجه به محبوبیت شدید مصدق آن پیشنهاد را پذیرفت و چهار روز بعدی بی آنکه استعفا داده باشد استعفایش پذیرفته شد.
 مصدق در مقابل دیدگاهی آرمانی و احساسی داشت. به بیگانه که در آن زمان هنوز به معنای روس و انگلیس بود به شدت بدبین بود و خود را در معرض توطئه براندازنده آنها، خصوصاً انگلیسی‌‌‌‌‌‌‌‌ها ‌‌‌‌‌‌‌‌می‌‌‌‌‌‌‌‌دانست. مانند بسیاری از مردم حتی مشروطه را که ضعیف کننده قاجاریه بود، و برکناری محمدعلی شاه و احمد شاه و براندازی قاجاریه وروز کار آمدن سلطنت پهلوی را نتیجه مداخلات انگلیسی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌می‌‌‌‌‌‌‌‌دانست و در برابر براندازی قاجاریه کمال پایداری را کرده بود. مصدق حقوقدان بود و حقوق ملی را هم به منافع ملی ترجیح می‌‌‌‌‌‌‌‌داد، به هر بها. بر خلاف قوام که به پشتیبانی توده‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ اعتماد نداشت، مصدق روی محبوبیت خود، که آشکارا در 30 تیر 1331 آن را دیده بود و روی حمایت توده‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌بسیار حساب می‌‌‌‌‌‌‌‌کرد. فریاد «مردم مجلس شمائید» البته با مفاهیم دموکراتیک سازگاری نداشت. روابط خارجی را به وزیر خارجه ای جوان و احساساتی سپرده بود که برای فراهم آوردن آرامش و زمینه مناسب بین المللی به او کمکی نمی‌‌‌‌‌‌‌‌کرد. اهل تعامل و چانه زنی نبود، عملاً همه پیشنهادهای بین المللی را رد کرد، اما دقیقاً مشخص نبود که چه می‌‌‌‌‌‌‌‌خواهد؟ چه اصلاحی در قراردادهای پیشنهادی کافی خواهد بود؟ آیا امکان پذیر هم هست؟ حال آنکه قوام به مذاکره و چانه زنی اعتقاد داشت. مصدق نگران آن بود که مبادا بر توافق او ایرادی وارد باشد که خوشنامی و وجاهتش آسیب ببیند. روزی که در آغاز بهار 1330 به نخست وزیری رسید چند روز پیش از آن قانون ملی شدن نفت که شرط نخست وزیری  او بود تصویب شده و در خرداد 1330 خلع ید نیز انجام شده و انگلیسی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌رانده شده بودند. مردم و کشور انتظار داشتند که اکنون با قرارداد مناسبی زودتر چرخ نفت به راه افتد و امکانات توسعه اقتصادی و اشتغال مردم فراهم شود. اما او می‌‌‌‌‌‌‌‌کوشید با نشان دادن حزب توده آمریکایی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌را بترساند و امتیاز بگیرد، آنها را آنقدر ترساند که ترجیح دادند خودش نیز همراه با حزب توده برود. این انتظار تا 28 مرداد 1332 که دولتش سقوط کرد ادامه یافت، و پیشنهاد اقتصاد بدون نفت گرچه احساساتی بر انگیخت اما چندان امید بخش نبود. اما پیش از آنکه ریزش نیروها و کاهش وجاهت ملی او به حد بحرانی رسیده باشد سقوط کرد. با بدنام کردن شاه که از آن پس شیوه‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی دیکتاتوری اتخاذ کرد تبدیل به اسطوره ای ملی شد و انتقام دیرین خود را از رضاشاه ستاند. اینها خطرهایی بود که قوام هرگز پذیرایش نبود.

10         - از کودتای 28 مرداد که آمریکا به فرشته نجات شاه تبدیل شد و محمدرضا شاه را به مرد اول عرصه نظام سیاسی ایران تبدیل کرد، چه تغییراتی در عرصه سیاست خارجی روی داد؟ به عبارت بهتر تفاوت نظام پارلمانی و دموکراتیک و نظام شاهنشاهی و غیردموکراتیک در عرصه سیاست خارجی ایران چه بود و هر کدام چه مزیت‌ها و آسیب‌هایی را متوجه سیاست خارجی ایران می‌کرد؟
به نظر من در کودتای ارتش در 28 مرداد بیش از آنکه آمریکا فرشته نجات شاه شود ،کودتاچیان فرشته نجات شاه و آمریکا شدند. آمریکایی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ و بیش از آنها انگلیسی‌‌‌‌‌‌‌‌ها که طرف خصومت دولت مصدق بودند از کودتا خوشحال شدند. از قبل هم خبر داشتند که کودتایی در حال آماده شدن است. اما بدون ارتش توان هیچ کاری نداشتند. ارتش هم نیاز عملیاتی و حتی طراحی به آنها نداشت. موضوع کودتا را حتی مصدق هم با خبر بود. عملیات کودتای ارتش از 9 اسفند 1331 آغاز شده و با قتل افشارطوس، رئیس شهربانی در اردیبهشت 1332 کلید خورده بود. در واقع مرحوم مصدق پس از 30 تیر در باره اقتدار و استواری خود و استظهار به پشتیبانی مردم دچار توهم و مبالغه شده بود. گرفتن فرماندهی کل قوا برای او پیروزی مهمی بود که اگر با سیاست حفظ می‌‌‌‌‌‌‌‌شد تکمیل مشروطیت تلقی می‌‌‌‌‌‌‌‌شد. مرحوم مصدق با تصفیه شتاب زده امیران ارتشِ به اصطلاح رضاشاهی این تصور را پدید آورد که قصد در اختیار گرفتن قدرت نظامی به منظور تسویه حساب با پهلوی را دارد. تصفیه امیران ارتش به عهده گروه یا دایره افسران ناسونالیست سپرده شد که سرهنگ علی اکبر بهمنش عضو سازمان افسری حزب توده از اعضای اصلی کمیته پاکسازی بود. قدرت سازمان افسری حزب توده بیش از آنی بود که اکنون ادعا می‌‌‌‌‌‌‌‌شود. به هر حال برای به هراس انداختن آمریکایی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ کافی بود. اما افسران تصفیه شده با ارتباط با همقطاران نظامی خود در داخل ارتش توانسته بودند از ماه‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌پیش ترتیب کودتا را بدهند. نیاز به طراحی یا کمک لوجستیکی دیگران هم نداشتند، اما به موجب اسنادی منتشر شده، آمریکایی‌‌‌‌‌‌‌‌ها ‌‌‌‌‌‌‌‌نیز، فارغ از بلوف‌‌‌‌‌‌‌‌ها ‌‌‌‌‌‌‌‌و خوستایی‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی کرمیت روزولت، با آنها تماس گرفته و ارتباط داشتند و قول داده بودند که در صورت موفقیت از آنان حمایت خواهند کرد. مصدق با گرفتن اختیارات قانون گذاری و انحلال سازمان قضایی و انحلال مجلس و خصوصاً تأخیر بیش از حد در رسیدن به توافقی در مسئله نفت، ضربه اصلی را به دوام دولت خود زده بود. عدم دخالت سازمان منسجم حزب توده که طبق دستور سفارت شوروی و دولت شوروی انجام شد و دیدار هندرسن سفیر آمریکا در بعد از ظهر 27 مرداد با مصدق که در پی آن مصدق دستور خروج نیروهای غیر نظامی را از خیابان‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ صادر کرد نشان می‌‌‌‌‌‌‌‌دهد که این عدم دخالت خواسته دولت آمریکا و احتمالاً همراه با التیماتوم بوده است و صدور دستور مشابه از سوی سفارت شوروی به حزب توده نشان دهنده دخالت صریح و تماس مستقیم و تهدید آمیز آمریکا با مقامات شوروی است، که دیگر استالینی را هم در رأس خود نداشت. البته اگر حزب توده هم به حمات از مصدق بر می‌‌‌‌‌‌‌‌خاست و پیروز هم می‌‌‌‌‌‌‌‌شد، امکان نداشت نتیجه کارش را به مصدق تقدیم کند.
بعد از کودتا ایران در دایره نفوذ سیاست ضد کمونیستی غرب و به عنوان عضو پیمان بغداد و سنتوی سابقه حلقه اتصال پیمان‌‌‌‌‌‌‌‌ها‌‌‌‌‌‌‌‌ی ناتو و سیتو و حصار جنوبی بازدارنده شوروی قرار گرفت. البته کودتا به نوبه خود ایران را از افتادن به دام و سیطره شوروی برکنار داشت، اما با ستیز چریکی طولانی با انواع نیروهای کمونیستی، و با رفتار مستبدانه شاه مواجه کرد.
 در مورد نظام دموکراتیک پارلمانی به نظر من این همان توهمی است که منجر به هرج و مرج دوران بعد از مشروطه شد. ملت ایران در زمان مصدق هنوز دارای حدود هشتاد تا هشتاد و پنج درصد بیسواد بود. یک جامعه بدوی و بیسواد هرگز نمی‌‌‌‌‌‌‌‌تواند نظام پارلمانی دموکراتیک داشته باشد، خواه سلطنتی باشد یا جمهوری. وقتی هم مردم با سواد و فرهنگ لازم و کافی باشند دیگر نیازی به نظام سلطنتی ندارند! فرهنگ سازی و سواد عمومی شرط اصلی آماده سازی برای برقراری نظام دموکراتیک یعنی جمهوری مشروطه است. در چنان جامعه ای همه افراد ملت با حق شرکت در انتخابات متولد می‌‌‌‌‌‌‌‌شوند، و شرط استفاده عملی از این حق می‌‌‌‌‌‌‌‌تواند موکول به دریافت دیپلم متوسطه باشد! تا کسانی که وظیفه آموزش اجباری را انجام نداده یا ظرفیت ذهنی کافی در حد گرفتن دیپلم متوسطه نداشته باشند نتواندد در تعیین سرنوشت ملت دخالت کنند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر